چرا ترس از مرگ و مویه بر آن؟

مهاتما گاندی

گردآورنده: آناند هینگورانی

ترجمه ی شهرام نقش تبریزی

انتشارات: ققنوس

 

 

سرآغاز سخن

از بین همه ی ترس هایی که در زندگی زمینی احاطه مان کرده اند، شاید بتوان گفت شدیدترین و فلج کننده ترین، ترس از مرگ است. این ترس، چنان بر منطق و تعقل مان خدشه وارد می آورد که دیگر نمی توانیم این حقیقت را دریابیم که مرگ، نه پایان همه چیز، بلکه درِ ورودیِ معبدی است که به حیاتی جدید راه می برد.

این کتاب بر آن است تا یاریمان دهد ترس از مرگ و غمگینیِ همراه با اندیشه ی مرگ خود و عزیزانمان را وداع گوییم.

گاندی به ما می آموزد که کودکی، پیری، بیماری و مرگ ملازمان جدایی ناپذیر جسمند. ما از مرگ می هراسیم از آن رو که می پنداریم با زوال تن، همه چیز به پایان می رسد. فراموش می کنیم روحی که در آن سکنی دارد ویرانی نمی پذیرد؛ دیروز بوده است، امروز هست، و فردا نیز خواهد بود.

باشد که نگاه گاندی به جاودانی روح و ناپایداری جسم –همان گونه که در این کتاب آمده است – به مددمان آید و از ترس مرگ رهایمان کند، طوری که حتی اگر دریابیم «مرگ همه جا در کار است؛ در اطراف ما، درون ما، زیر پای ما و بالای سر ما»، بیهوده آشفته و غمگین نشویم، بلکه تک تک ما شهامت داشته باشیم آن را به چالش طلبیم و بگوییم: «ترس؟ از چه کسی بترسم؟ از مرگ؟ هرگز. مگر او کیست؟»

 

قطعاتی از متن کتاب

 

*       راز مرگ و تولد

متون مقدس می گویند همان گونه که انسان خانه ی قدیمی اش را ترک می کند و برای زندگی در خانه ای جدید به آن نقل مکان می کند، آتمَن (روح) نیز که در جسم انسان مأوا دارد به هنگام پیریِ آن ترکش می کند، خانه ی دیگری می سازد و در آن زندگی می کند. همان گونه که انسان به دلیل زندگی طولانی در خانه اش و عادت به آن، از ترکَش ناخشنود می شود، روح نیز به هنگام ترک بدن خشنود نیست، حتی اگر پاها ورم کرده باشند و به شکل ستونی به چشم آیند، جسم نزار و نحیف شده و جز مشتی پوست و استخوان از آن باقی نمانده باشد، و نفَس به سختی بالا بیاید. وقتی خانه ی جدید مهیا می شود، آدمی خانه ی قبلی اش را فراموش می کند؛ روح نیز وقتی مأوایی جدید برای سکنی گزیدن می یابد، خاطره ی خانه ی قدیمی را به دست فراموشی می سپارد. چنین است راز مرگ و تولد. حال که این گونه است، چرا از مرگ می ترسیم و بر آن اندوه می خوریم؟ درست تر است اگر مرگ را به مثابه ی آخرین سفر خود تلقی کنیم نه یک فنا و نابودی صِرف.

 

*       انسان متولد می شود تا بمیرد

اگر ایمانی خلل ناپذیر به خدا داشته باشیم، در خواهیم یافت تن خاکی و فانی آدمی است که ویران می شود و از میان می رود، روح فناناپذیری که درون ما هست هرگز نابود نمی شود. انسان متولد می شود تا بمیرد. مرگ نتیجه ی طبیعی تولد است. پس چه خدا مرگ طبیعی را بر ما بفرستد و چه به زخم خنجر یک تروریست کشته شویم، به هر حال باید در آن لحظه ی آخر با لبخندی بر لب، مرگ را پذیرا باشیم. بیایید به درگاه خدا نیایش کنیم و از او بخواهیم چنان ایمانی استوار به ما عطا کند که فرد را قادر می سازد خود را به تمامی به کنف حمایت او بسپارد و از هر گونه کمکی در خارج از وجودش چشم بپوشد و به خاطر بسپارد که «او» هرگز سرسپردگانش را به حال خود رها نمی کند و تنها نمی گذارد.

 

*       از مرگ نگریزید

انسان زندگی نمی کند مگر این که از مرگ بگریزد. اگر چنین می کند، به او توصیه می شود که این کار را انجام ندهد. به او توصیه می شود مرگ را نیز مثل زندگی – اگر نه بیشتر از آن – دوست بدارد. ممکن است گفته شود توصیه ی دشواری است، و دشوارتر از آن، عمل به این توصیه است. اما مگر انجام دادنِ هر عمل ارزشمندی دشوار نیست؟ صعود همیشه سخت است، ولی پایین آمدن آسان است و غالباً نیز لغزنده و نامطمئن. زندگی فقط به همان اندازه ای تحمل پذیر خواهد بود که مرگ را نه دشمن، بلکه دوست خود بدانیم. برای غلبه بر وسوسه های زندگی، مرگ را به یاری بطلبید. انسانِ کم دل و ترسو برای به تعویق انداختن مرگِ خود، زن، دختر، و همه چیزش را تسلیم می کند. شجاعان مرگ را بر تسلیم کردن عزت نفس ترجیح می دهند.

 

*       بزرگ ترین توهم

واقعیت این است که زندگی ما در اعمالمان متبلور می شود و ادامه می یابد. اگر به جای استفاده از جسم خود به عنوان وسیله ای گذرا و موقت، خود را با آن یکی بپنداریم، با نابودی و محو شدنش ما نیز محو و نابود می شویم. هر چه پدیده ها را بیشتر مشاهده می کنم و به آن ها می اندیشم، بیشتر به این حقیقت معتقد می شوم که اندوه بر جدایی و مرگ شاید بزرگ ترینِ توهم هاست. همان دم که دریابیم چنین تصوری جز توهم نیست، رهایی خود را رقم زده ایم. جوهر و درونمایه ی آدمی هرگز مرگ نمی پذیرد و جدایی را در آن راه نیست. با این حال، تراژدی این جاست که ما هرچند دوستان خود را به دلیل وجود همان جوهر که درونشان هست دوست می داریم، باز بر ویرانی آن پوشش خیالی و موهومی که موقتاً آن جوهره را پوشانده است غم می خوریم. دوستیِ حقیقی باید در خدمت رسیدن به کل از طریق جزء باشد.


*       جسم است که نابود می شود نه روح

این که بخواهیم عزیزان خود را تا آن جا که امکان پذیر است در تن خاکیشان ببینیم خواسته ای خودخواهانه و ناشی از ضعف انسان یا فقدان ایمان وی به پایداری روح پس از ویرانی تن است. صورت همواره تغییر می کند و همواره در معرض فنا و نابودی است، اما روح که صورت می بخشد، نه تغییر می پذیرد و نه نابود می شود. عشق حقیقی آن است که از جسم درگذریم و به موجودی که در آن جسم سکنی دارد عشق بورزیم؛ پس آن گاه وحدت کل زندگی را که در جسم های بی شماری مأوا گزیده است در خواهیم یافت.

 

*       اسراری بزرگ

هم تولد و هم مرگ اسراری بزرگند. اگر مرگ پیش درآمدی به زندگی دیگر نباشد، این دوره ی میانی، نمایشی مسخره و بی رحمانه بیش نیست. باید هنر غم نخوردن بر مرگ را – صرف نظر از این که چه هنگامی و برای چه کسی فرا رسد – بیاموزیم. به نظر من ما زمانی می توانیم چنین هنری را فرابگیریم که ابتدا بیاموزیم نسبت به مرگِ خود بی تفاوت باشیم؛ و این بی تفاوتی زمانی حاصل می شود که در هر لحظه آگاه باشیم وظیفه ای را که برای انجام دادنش فراخوانده شده ایم به انجام رسانده ایم. اما چطور می توانیم وظیفه ی خود را بشناسیم؟ با شناختن اراده ی خدا. چطور می توان اراده اش را دانست؟ با نیایش و در پیش گرفتن زندگی صحیح. در واقع نیایش همان زندگی صحیح است.

آنان که به نیایش ایمان دارند از هر گونه نگرانی و تشویشی به دورند. یکی از معانی نیایش این است که ما هر روز، همه چیز خود را، حتی نگرانی های خود را، به پای خدا می ریزیم. بعد از آن، دیگر جایی برای نگرانی وجود ندارد.

...

 


منبع : گزیده کتاب |چرا ترس از مرگ و مویه بر آن؟
برچسب ها : انسان ,خانه ,گونه ,*       ,نیایش ,است، ,خواهیم یافت ,انسان متولد ,همان گونه ,سکنی دارد