آنجا که حق پیروز است

نوشته ی پرویز خرسند

انتشارات نیستان

223 صفحه.

 

درباره­ ی کتاب:

 

در دهه پنجاه، یعنی چند سال، پیش و پس از انقلاب، سه کتاب از پرویز خرسند منتشر شد که در عرصه ادبیات مذهبی حادثه‌ ای شگفت به شمار می‌آمد. نگاه متفاوت و نثر محکم و فاخر، عمده‌ ترین وجوه امتیاز این قلم بر آثار پیشین بود و مهمترین دلیل استقرار در کانون توجه اهل ادب. این سه کتاب عبارت بودند از: مرثیه‌ای که ناسروده ماند، آنجا که حق پیروز است و برزیگران دشت خون.

آنجا که حق پیروز است، روایتی ست زنده وشورانگیز، از ماجرای ده تن از یاران امام حسین (ع) در واقعه ی کربلا:

·      خونی بر پایه‌های کاخ: ماجرای قیس‌ بن مسهّر

·      قفس شکسته: ماجرای عابس

·      به سوی نور: ماجرای مسلم بن عوسجه

·      راهی به ابدیت: ماجرای حبیب ‌بن مُظاهر

·      خون خورشید: ماجرای انس بن حرث

·      پاک باخته: ماجرای ِشربن عمرو حضرمی

·      عشق برتر: ماجرای عبدالله و ام وهب

·      بر دریای خون: ماجرای جناده و همسرش

·      در پیشگاه خدا: ماجرای سعیدبن عبدالله حنفی

·      جاویدان: ماجرای نافع ‌بن هلال


در بخشی از مقدمه ی کتاب، نویسنده چنین با مخاطب سخن می گوید:

«ای خوب، ای عزیز! … اگر برسی و صدای مکتوبم تو را دریابد، مردان و مردمان راستین تاریخت را به یادت آورده‌ام و اگر خود و هم‌ نسلانم راهی یافته‌ایم، تو و هم نسلانت را نیز راهی بنماییم. بودن یا نبودن من مهم نیست، این تویی که مدام در حال آمدنی و آنجا که حق پیروز است از آن تست که همیشه در حال آمدنی و مدام در کار تاریخ‌سازی و خودیابی

در دورانی که آنچه انسانی است، بی‌قدر است و آنچه با انسانیت بیگانه است، پرارج و ارزشمند، دریغ است که انسان‌ها خاموش نشینند و عاجزانه شاهد مرگ عظمت‌ها باشند.»

 

 

قسمتی از متن کتاب:

 

*خونی بر پایه ‌های کاخ

درباره ی قیس ‌بن مسهّر صیداوی

 

آنها که از سرزمین های دور و نزدیک راهها پیموده، به خاطر زیارت خانه ی خدا به مکه آمده بودند از کوچک و بزرگ، پیر و جوان، سیاه و سفید این خبر را زیرگوشی بازگو می کردند: «حسین به همراه یارانش به سوی کوفه حرکت می کند و کوفیان آمادگی خود را برای یاری او اظهار داشته اند.»

جمعی از این خبر ناراحت شده بودند و گروهی بی تفاوت می شنیدند و می گذشتند و بعضی به دست و پا افتاده بودند که حسین را از این مسافرت ناگهانی بازدارند؛ چه به خوبی از وضع کوفه و حکومت جابرانه ی ابن زیاد اطلاع داشتند و می دانستند که او از بدو حکومت خویش چه جنایاتی مرتکب شده و چگونه با تمام نیرو می کوشد که همه ی فریادها را در گلو خفه کند.

شب هیکل سیاه و سنگینش را به روی مکه پهن کرده بود. نور چراغها آهسته آهسته از پنجره های کوچک و بزرگ می کوشید تا پرده ی سیاه شب را درهم دَرَد و اندکی پیش رود اما تاریکی آنچنان سنگین و غیر قابل نفوذ بود که گذشتن از آن سخت دشوار می نمود. حسین بن علی(ع) می خواست فردا حرکت کند و حال تصمیم داشت با مردم سخن بگوید. در چهره ی حسین شجاعت و مردانگی و صبر و بردباری موج می زد. هنگامی که به پای خاست، مردمانی که از سرزمین های دور و نزدیک به مکه آمده، در آنجا اجتماع کرده بودند تا سخنان او را بشنوند یک بار دیگر علی(ع) را در برابر خود مشاهده کردند. عدالت و عظمتی که علی را در محراب خانه ی خدا به خون کشید، در چهره ی حسین فرزند او نیز موج می زد. با دیدن حسین و شنیدن صدای روح نوازِ او پنداشتند که علی دوباره بپاخاسته و زبان به اندرز گشوده است.

حسین اندکی در چشمان حاضران نگریست و لحظه ی کوتاهی خاموش مانده، آن گاه پس از حمد و ثنای خداوند بزرگ و بیان اینکه «هر کاری جز به خواست خداوند انجام نپذیرد و هیچ قدرتی به غیر پروردگار مرتبط نیست» فرمود: «فرزندان آدم از مرگ نتوانند گریخت. مرگ همچون گردنبند زیبایی که زنان جوان را زینت می دهد، آزادمردان را نیز زینت و زیور است. من سخت مشتاق دیدار گذشتگانم، همچون انتظار و اشتیاقی که یعقوب برای دیدار فرزندش یوسف داشت. برای شهادت من جایگاهی انتخاب شده که بدان خواهم رسید و گویا می بینم که پیوندهای بدنم را گرگان بیابان، مابین گورستانی از نصارا و قریه ای به نام کربلا از هم جدا کرده، شکمهای گرسنه و انبانهای خالی خود را از پاره های تن من انباشته می کنند، اما با همه ی اینها از تقدیر گریز و گریزی نیست. ما خاندان پیامبر به رضای خدا تن درداده ایم و بر بلای او شکیباییم و خدا به ما اجر صابران را عطا خواهد فرمود...»

حسین می رود تا با خون خویش سند آزادی انسانها را امضا کند و در درستی هدف اندکی تردید ندارد. به خوبی می داند که در آن دورها چه گرگانی چنگ و دندان تیز کرده اند. اما برای رسیدن به آرمان بزرگ خویش از هیچ قدرتی وحشت ندارد.

آخرین کلمات حسین نشانه ی بزرگی و جلال روح اوست: «پس آنها که حاضرند جان خویش را در راه ما و به خاطر ما و برای دست یافتن به بارگاه پرشکوه پروردگار فدا کنند آماده باشند که بامداد فردا با ما کوچ کنند. به خواست خدا ما صبحگاه فردا از اینجا کوچ می کنیم.»

سخن کوبنده ی حسین راهی به اندیشه ها باز کرد و در مغزها حق با باطل و زندگی ننگ آلود، با مرگ شرافتمندانه و افتخارآمیز به معارضه برخاست. حسین به سوی مرگ می شتابد و می رود تا سینه را آماج پیکان دشمن سازد. آیا همراهی اش کنیم؟ آیا ما همچون او از همه چیز بگذریم و با پای خود به کام مرگ رویم؟ یا به زندگی مان بیندیشیم و جان خود را حفظ کنیم؟

شاید این فکر در مغز بیشتر شنوندگان سخن حسین وجود داشت ایمان پاک به هر چیز، عشقی بزرگ پدید می آورد و عاشقان به جان عاشقند که به عظمت ها دست یازیده اند.

این فکر و اندیشه در مغز همه به وجود آمد و به معارضه پرداخت: در آن دوردستها شرف هست و افتخار، عظمت است و پاکی اما پایی راهوار و نیرویی شگرف و قلبی آهنین می خواهد و اینجا سکوت است و سکون، آسایش است و لذت، پول است و شهرت و تنها رسیدن به اینها فقط به چند کرنش و تعظیم و اظهار چاکری و عبودیت احتیاج دارد کدامیک را باید انتخاب کرد؟ آیا نیرویی هست که به راه افتد؟ آنجا که خورشید بی دریغ به همه جا نور می پاشد. آنجا که حق حکومت می کند. آنجا که ناله های مظلومی گوش جان را آزار نمی دهد. تنگه های مرگ باز و گشوده اند، کویرهای خشک دامن گسترده اند، گرگان گرسنه دهان باز کرده اند و سنگلاخها به انتظار نشسته اند تا پاهای برهنه ی پیشروان را در هم شکافند و از راهشان باز دارند، اما در برابر عشقی بزرگ و مقدس تاب مقاومت ندارند. اگر آرزوی چنان دیاری در دل خانه کرده، باید از این راه پرخطر گذشت و نمی توان گذشت مگر اینکه عشق خدا به دل و شمشیر آزادگی در دست گرفت. الله اکبر. خدا بزرگ است. این ندایی است که در آسمان مکه از مدتها پیش طنین افکند و مکیان شاهد بودند که برای اوج گرفتن این فریاد هستی ساز چه جانها فدا کردند و چه دلها از تپش انداختند. جانهایی که از آنِ خدا بود و دلهایی که مالامال عشق پروردگار. ندای حسین هم هوای دم گرفته را می شکافت و می کوشید تا بر قلب عاشقی نشیند.

سخنان حسین بن علی را همه شنیدند اما هیچ عکس العملی نشان ندادند. آن شب محمد بن حنفیه به خدمت حسین آمد:

_ برادر تو به سوی کوفه می روی در صورتی که خود بهتر می دانی که این کوفیان با پدرمان علی و برادرمان حسن چه ها کردند، چه حیله ها به کار بردند و چه نیرنگ ها زدند. می ترسم که با تو نیز این چنین کنند. اگر بخواهی می توانی در مکه و در پناه خانه ی خدا زندگی کنی و کسی مزاحمت نشود.

_ ای محمد، ای برادر، من می ترسم که یزید به مکه حمله کند و مرا در اینجا شهید کند و اگر چنین شود به حرمت خانه ی خدا لطمه خواهد خورد.

_ پس اگر چنین است به جانب یمن برو، یا متوجه بادیه شو که کسی به تو دست نیابد.

حسین اندکی در چشمان برادر نگریست و آهسته گفت: در این باب فکری می کنم هر چه خدا بخواهد.

 آن شب با همه ی دردها و سیاهی هایش گذشت، خورشید در سینه ی دشت گرد طلا می پاشید که کاروان حسین به دروازه ی مکه رسید. دیگر حسین تصمیم گرفته بود حرکت کند و چون این خبر به محمد بن حنفیه رسید با عجله خود را به حسین رساند. در اثر شتاب دانه های عرق روی صورتش به راه افتاده بود، نفس نفس می زد. عاجزانه ناقه را گرفت:

_ برادر مگر وعده ندادی که اندکی تأمل کنی؟

_ چرا وعده دادم.

_ پس چه باعث شد که بدین شتاب آهنگ سفر کردی؟

لبخندی روی لبهای حسین نشست و گفت: دیشب که تو از نزدم بیرون رفتی اندکی خوابیدم پیامبر بزرگ را با آن چهره ی ملکوتی در خواب دیدم که فرمود: «ای حسین، درنگ جایز نیست، به پیمان عمل کن، خدا خواسته که تو را شهید راه خویش ببیند.»

محمد حس کرد که دیگر تاب ایستادن ندارد. بار گران غمی روی شانه هایش سنگینی می کرد. بغض آنچنان گلویش را می فشرد که نزدیک بود خفه شود. آهسته با حسین وداع کرد و کاروان حسین به راه افتاد. چه آدمهایی که راه بر کاروان گرفتند و حسین را از رفتن بازداشتند و از مرگ او را ترساندند لیک در اراده ی آهنین حسین نتوانستند خللی وارد سازند. کاروان همچنان به پیش می رفت تا اینکه در محلی به نام "حاجِر بطنُ الرُّمَّه" فرود آمدند. شترها و اسب ها تشنه بودند. گرمای سوزنده ی آفتاب رمق همه را گرفته، چهره ها در هم و تن ها خسته بود. شتر ها آهسته زانو می زدند و مردان می رفتند تا آبی تهیه کنند. پس از چند لحظه، خستگی از جان همه رخت بربسته بود و نشاط دیرین را بازیافته بودند. گروهی به زیر سایه ی نخل ها نشسته و عده ای به میان چادرهای تازه برافراشته خزیده بودند. از راهی که پیموده بودند و حوادثش و از راهی که باید بپیمایند و مخاطراتش سخن ها داشتند. حسین در چادرش نشسته نامه می نوشت، این نامه برای مسلم و شیعیان کوفه بود:

«از حسین به سوی برادران با ایمان و مسلمانش                                                                       

در این نامه که برایتان می نویسم خدایی را ستایش می کنم که یکتاست و شریک و مانندی ندارد. اما بعد، نامه ی مسلم به دست من رسید. در این نامه مسلم نوشته بود که خردمندان و فضلای شما بر عقیده ی خود استوارند و شما نیز در صدد یاری ما و پیکار با ظلم و ستم و طرفدار حق و عدالتید. من نیز از خداوند بزرگ خواستم که برایمان نیکو سازد و شما را بر این اقدام بنوازد و پاداشی بزرگ به شما عطا فرماید. روز سه شنبه هشتم ذی الحجه (روز تروِیه که همه به سوی مکه می شتابند و از حرم خارج نمی شوند) حرکت کرده ام و به سوی شما می آیم. بنابراین هنگامی که فرستاده ام به نزد شما وارد شد کارهایتان را روبراه کنید، گرد هم آیید و مجدّانه فعالیت را آغاز کنید من همین روزها به شما خواهم رسید. به امید خدا»

 

نامه که تمام شد حسین از خیمه بیرون آمد، نگاهی عمیق به یارانش انداخت که در حال استراحت بودند و دسته دسته گردهم جمع شده بودند. یکی از یاران را خواست و فرمود:                                   

_قیس کجاست؟                                                                                                     

_آنجا در چادرش نشسته و با دوستان گرم گفتگوست.                                                         

_بگو نزد من بیاید.                                                                                                    

مرد دور شد و پس از چند لحظه با قیس بازگشت، قد تقریباً بلند، سینه ی گشاده و بازوان قوی، چهره ی جذاب و نگاه نافذش بازگو کننده ی قدرت روحی و شجاعت بی اندازه ی او بود. قیس را همه خوب می شناختند، می دانستند از بزرگمردان شجاع بنی صیدا (قبیله ای از بنی اسد) است. او چندین بار به کوفه رفته و بازگشته، سیصد فرسخ راه بین مکه و کوفه را بارها پیموده بود و هم او بود که به همراه مسلم برای اولین بار وارد کوفه شد. خلوص و پاکی و شجاعت و مردانگی قیس همه را به طرف خود می کشید. هنگامی که قیس در برابر حسین قرار گرفت، حسین فرمود:                                           

_ ای برادر، نامه ای برای مسلم و شیعیان کوفه نوشته، آنها را از آمدن خود خبر داده ام، و حال از تو می خواهم که این نامه را به کوفه برسانی.

راهی بس دراز و ناامید کننده است اما نه برای قیس، او بارها این راه را پیموده است و حال از شنیدن مأموریت تازه مانند گلی که در برابر وزش لطیف و زندگی ساز صبحگاهی قرار گیرد شکفت و خندید. از اینکه باز به او احتیاج پیدا کرده اند و می تواند کاری برای پیشوای بزرگش حسین انجام دهد، شادی و نشاط فراوانی در خود حس کرد.

وداع گفت و پس از لحظه ای سوار شد و در گرد دشت و سینه ی صحرا ناپدید شد و رفت. قیس بن مُسهر صیداوی می کوشید که هرچه تندتر حرکت کند و زودتر به کوفه برسد. می خواست که خبر را به دست بیاورد و به حسین برساند. این راه را درست می شناخت. هر قسمت راه برایش خاطراتی داشت. روزی که با مسلم بن عقیل و تنی چند از همین جا می گذشتند، آن اتفاق وسط راه و تشنگی بی اندازه و از پادرآمدن دو راهنما راستی چه ناراحتی ها را تحمل کردند تا به کوفه رسیدند. اما در آنجا همه ی خستگی راه را از یاد بردند. با استقبال گرم مردم، با شور و هیجان زایدالوصف و با امیدها و آرزوهایی که در قلب کوفیان موج می زد. راستی که چه نیکو جواب گفتند. همه ی این خاطرات قیس را گرم می کرد و نیرو می داد، راستی اگر آدمیان بهم شوند و حق را یاری کنند و ریشه ی ظلم و ستم و کفر و بیدادگری را برکنند، چه دنیای روشن و امیدبخشی خواهند داشت.  قیس آهسته با گلهای امیدی که در مزرع سینه اش نشانده بود بازی می کرد، دلش نمی خواست این گلها پرپر شود، آنها را دوست می داشت، می خواست که هیچ دستی به سوی گلهای امیدش دراز نشود. همچنان امیدوار باشد و از یاد فردایی که حسین بن علی زمام حکومت را در دست گیرد و فریاد ظالم را در گلو خفه سازد و حق را به حق دار برساند لذت بَرَد و نیرو بگیرد. راستی چه فردای خوبی خواهیم داشت. بیچارگان ضعیف، دیگر از زورمندان بی رحم نمی هراسند و ناله ی غمزده ی تهیدست قلبمان را ریش نمی کند. دیگر اشراف قدرتمند قادر نیستند با پول و طلا، شرف و حیثیت انسانی را بخرند و نابود کنند. دیگر صفیر تازیانه ی ستمگر به گوش نمی رسد و شانه های نحیف ستم کش خونین نمی گردد. کودکانمان از گرسنگی در گوشه و کنار خانه ها، خیابانها و کوچه ها جان نمی دهند. آن روز دیگر کسی قادر نیست گاوها و گوسفندهایمان را به زور تصاحب کند، آن روز خودمان شیرها را می دوشیم و کنار کودکانمان می نوشیم.

دیگر راه داشت به پایان می رسید، لیک قیس همچنان غرق در افکار شیرین و امیدبخش خود بود. در همین حال بود که یکباره حس کرد پایه های کاخ بلند افکار طلاییش به لرزه درآمد. لرزید و بعد فروریخت. یکبار به خود آمد که دید حصین بن تَمیم با عده ی زیادی سرباز مسلح او را در میان گرفته اند. مرگ و اسارت در مقابلش عربده می کشید راه گریزی نبود. فکری مثل برق از خاطرش گذشت. اگر نامه ی مولایم حسین به دست اینها بیفتد و از مضمون آن آگاه شوند چه خواهند کرد؟ نه، این نامه نباید به دست دشمن بیفتد، نباید آنها بفهمند حسین برای چه کسی نامه نوشته و در نامه چه گفته. با سرعت نامه را درآورد و آن را در دهان خود فرو برد، نامه را خورد تا دشمن بدان دست نیابد. حصین که این عمل را دید سخت خشمگین شد به سربازان دستور داد او را بگیرند و در بند کشند. قیس که از جانب نامه خاطرش آسوده شده بود دیگر ترس و وحشتی نداشت. از اینکه اسیرش می کنند و آینده ی مبهمی دارد، هراسناک و ناراحت نبود. قیس را خلع سلاح کردند و محکم بستند و به راه افتادند، حصین او را می برد تا تحویل عبیداللّه زیاد بدهد. گرچه قیس خود را در بند می دید اما هنوز هم امیدوار بود. چه مانعی دارد که مرا نابود کنند؟ مگر آنهایی که برای سعادت و آزادی ما شربت شهادت نوشیدند چه ضرری کردند؟بگذار ما بمیریم، اما فرزندانمان ستم تحمل نکنند و تازیانه های ستمکاران شانه های لخت و عریانشان را کبود نسازد. بگذار ما نابود شویم اما بر زندگی انسانها، حق حکومت کند و ندای آسمانی محمد همه جا را فراگیرد و خداوند بزرگ راضی و خشنود باشد. کسی چه می داند؟ شاید اینها سخنانی بود که از قلب درهم شکسته ی قیس می جوشید و بیرون می ریخت. شجاعت و بردباری و اطمینان و امید به فتح و پیروزی همچنان در چهره اش موج می زد. بالأخره به کاخ ابن زیاد رسیدند. مردم با دست او را به یکدیگر نشان می دادند و زیرگوشی حرفهایی می زدند. نگاه قیس روی چهره ها پرپر می زد اما همه را غریبه می دید؛ غریبه بودند و ناآشنا، در حالی که او مدتها در کوفه بوده، در همین نزدیکی ها چندین بار به کوفه آمده اما هیچگاه این چنین، مردم را ناآشنا ندیده بود. حس می کرد که مردم عوض شده اند. از قیافه های آشنایی که برایش ناآشنا شده بودند بدش می آمد. وقتی که در برابر کاخ ابن زیاد پیاده اش کردند، می کوشید به هیچکس نگاه نکند. او را به درون کاخ بردند، از راهروها و سالن های مجلل و بزرگ گذراندند و وارد اقامتگاه ابن زیاد کردند. هنگامی که چشمهای عبیدالله به قیس افتاد مثل جرقه از جا پرید و در برابرش قرار گرفت.                                                                              

_ می گویند تو از جانب حسین آمده ای و از طرف او نامه آورده بودی.                                    

_ آری چنین است.                                                                                                  

_ پس نامه را چه کردی؟                                                                                          

_ نامه را خوردم.                                                                                                      

_چرا چنین کردی؟                                                                                                         _ برای اینکه نمی خواستم تو از مضمون نامه باخبر شوی.

_ که این طور! در نامه چه نوشته بود و برای که بود؟                                                           

_ نامه را نخوانده بودم و نمی دانم به نام چه کسانی بود. 

                                                            

خنده ی دیوانه وار و چندش آور ابن زیاد در تالار بزرگ پیچید و دندانهای زهرآگینش را نشان داد. 

    

_ به خدا سوگند، تو را رها نمی کنم و دست از سرت بر نمی دارم مگر اینکه بگویی در نامه نام چه کسانی بوده است، یا در مسجد بزرگ بر منبر روی و حسین را دشنام گویی و اظهار کنی که تا کنون به خطا رفته ای. قیس سرش را پایین انداخته بود و فکر می کرد. آیا بگویم نامه برای چه کسانی بود؟ نه این خیانت است و من برای اینکه مرتکب خیانت نشوم نامه را خوردم. نه، چنین کاری نخواهم کرد. در این هنگام مثل اینکه راه حل خوبی یافته بود سرش را بالا گرفت و در چشمان خون فشان و غضبناک ابن زیاد خیره شده و گفت: 

_ من از مطالب نامه و نام کسانی که نامه برایشان نوشته شده بود تو را آگاهی نخواهم داد اما به منبر می روم. خنده ی فاتحانه و ناراحت کننده ی ابن زیاد در دارالاماره پیچید و دستهایش را محکم به هم کوفت:     

_ بگویید همه ی مردم را خبر کنند تا در مسجد اجتماع نمایند چون قیس پیام خوبی دارد.

               

مسجد بزرگ کوفه مملو از جمعیت بود. آدمها در میان هم وول می خوردند. صداهایشان با هم مخلوط شده بود و به صورت همهمه ی ناراحت کننده ای درمی آمد. منتظر بودند ببینند این کیست که می خواهد حسین را دشنام گوید؟ انتظار اندکی به طول کشید، تا ابن زیاد وارد مسجد شد، صداها یکباره خاموش گشت. سکوتی رعب آور همه جا سایه گسترد و در آن حالِ ترس و وحشت که در اثر ورود ابن زیاد به وجود آمده بود همه منتظر بودند که قیس بر منبر رود. در این هنگام قیس آهسته و با تأنی جمعیت را شکافت و پیش رفت و رفت تا به منبر رسید، از پله های منبر بالا رفت و نشست. با نگاهی دقیق تمام حضار را نگریست. سکوت انتظارآلودی بر همه ی مسجد حکومت می کرد. در این موقع صدای گرم قیس سکوت را شکست: 

 

«بسم اللّه الرحمن الرحیم،                                                                                           

ای مردم، من پیک حسین بن علی بودم که در حاجر بطنُ الرِّمَه از او جدا شدم شما او را خوب می شناسید. او بهترین خلق خدا و فرزند فاطمه ی زهرا دختر رسول خداست. من از او جدا شدم و به این جا آمدم تا پیام او را به شما برسانم. خود را به او برسانید. به ندای او پاسخ دهید و بی جوابش مگذارید. حسین را به خود خوانده اید و او به سوی شما می آید. و باز شما ای مردم عبیدالله و پدرش زیاد را خوب می شناسید و به جنایاتشان پی برده اید. خوب می دانید که این آدمکشان بی رحم چه جنایاتی مرتکب شده اند. ای لعنت و نفرین ابدی بر این ستمگران بداندیش و درود و سلام بر امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب و  فرزند آزاده اش حسین.»

                                                                                                               

قیس گرم شده بود و همه چیز را از یاد برده مردانه فریاد می کشید و سخن می گفت. عبیدالله در آتش خشم و غضب می سوخت. هرگز خود را این چنین سرافکنده و حقیر حس نکرده بود. خشمگین و ناراحت فریاد زد: «بس کنید او را به پایین بکشید و صدایش را در گلو خفه کنید. دیگر حاضر نیستم این ناسزاها را بشنوم. او را بر فراز قصر ببرید و از آنجا به پایین پرتاب کنید تا مزه ی دوستی حسین و دشمنی عبیداللّه را بچشد.»                                                         منبع : گزیده کتاب |آنجا که حق پیروز است
برچسب ها : حسین ,نامه ,بودند ,کوفه ,آنجا ,ماجرای ,کاروان حسین ,خداوند بزرگ ,نگاهی عمیق ,شیعیان کوفه ,مُسهر صیداوی